تبليغاتX
㋡ خودمو خودم ㋡






















㋡ خودمو خودم ㋡

...میتوانستم کاش، با نگاه گنجشک، به خدا خیره شوم...

روی احساسم پا نگذار....

وگرنه

مقام ابراهیمی می شود 

که نمی توانی دور از آن نماز طواف بخوانی..



پ.ن: سه حرف دارد ؛

اما براي پر کردن تنهايي من حرف ندارد ...

خــــــــــــــــــــــــــــــــدا  !



نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:45 توسط خودم| |

عمریست همه در اشتباهند!

کار، کار سیب نبود

این نگاه توست

که "جاذبه" اش

"حوا" ییم کرده...



پ.ن: تو همان اتفاق عجیبی

وقتی افتادی

تمام قوانین جاذبه را کشف کردم...


نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 0:24 توسط خودم| |

مثل دانه های اناری

بهشتی هم نباشی

یکی از دانه هایت طعم بهشت دارد

گیرم که من نفهمم

حتی تا آخر عمر

حتی در یلدا ترین شب تاریخ

باز چیزی از بهشت وجودت کم نمی شود...



پ.ن: بهش برسی!

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 17:52 توسط خودم| |

سرم را پایین می اندازم

چیز جدیدی نیست

همان راه همیشگی هر روزم با همان خطوط و کاشی ها و سنگ ریزه های داخل آسفالتش!

گاهی وقتا...

نه...

همیشه حقایقی هست

حقایقی که نگفتنش دلیل بر نبودنش نیست

اما فرق می کند از زبان چه کسی بیرون می آید....

گاهی وقتی از زبان دوستی بیرون می آید

یک کسی که دوستش داری

یک چیزی انگار آویزان قلبت می شود

یک چیزی نذر می کند درونت را به هم بزند و صلوات هم می فرستد!

صلواتی که گوش جان و قلبت را کَر میکند...

کر می کند که هرچه قدر هم که به خودت دلداری بدهی

اصلا نمی شنوی!


امروز یک چیزی آویزان قلبم شد...

مرا برد به روزهای خوشی

روزهای بی خیالی

روزهای زیبای مسیرم...


قدیم تر ها بین مسابقه ی خرگوش و لاک پشت

ناخودآگاه لاک پشت را دوست تر می داشتم

بی دلیل!

حتی با اینکه می دانستم قطعا می بازد


امروز فهمیدم که همیشه برای من مسیر زیبا تر از مقصد است

هیچ وقت ماشین خواب نشدم!

همیشه عاشق جاده بودم

همیشه در مسافرت ها حتی ثانیه ای را هم برای دیدن جاده از دست نمی دادم...


چقدر رنگ کفش هایم را دوست دارم!


امروز فهمیدم که چرا مدتی ست به سرم افتاد بود

دوباره نام نویسی کنم

که دوباره روزهای کنکوری که همه از یادآوری اش هم فرار می کنند

تکرار کنم

حتی فکرش هم خنده دار است بعد از خواندن 5 ترم

دوباره کنکور بدهی!

خنده را دوست دارم

با خنده ثبت نام می کنم

با لبخند کد راهگیری اش را ثبت می کنم

با لبانی صاف دوباره به گذشته می روم

کنکور را دوست نداشتم

اما روزهای کنکوری بودن را دوست داشتم

دانشگاه را دوست ندارم

اما مسیر دانشگاه را دوست دارم

پایان را دوست ندارم...


دوست دارم مسیر را باز حس کنم

دوباره برگردم تا گمشده هایم را باز بیابم

گمشده هایی که به تازگی خلا نبودشان حنجره ام را فشار می دهد

چشمانم را لبریز می کند...


دوست خوبم

در نظر من زیبایی ای که در مسیر هست

در مقصد نیست...

شاید مقصد تو خواستنی تر باشد

اما مسیر من دلنشین تر است...


سرم را بالا می آورم

در و دیوار ها همانند

پله ها را دوتا یکی بالا می روم...

عزیز من دل نگران نباش

نگذار شادی هایت را کسی بگیرد

عزیز من

بالاخره مثل همیشه به مقصد رسیدی

اما این بار یادت باشد

مسیرت را فراموش نکنی

عزیر من.



پ.ن:

... بماند برای همان شب یلدا...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:30 توسط خودم| |

یکی بود یکی نبود

زیر این گنبد کبود

تویی بود و نبود من

بی تو

هیچ قصه ای به سر نمی رسد...



پ.ن: پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:9 توسط خودم| |

نمی رسد

ساعت دیدارت

وقتی سنگینی نگاه من

این گونه آویزان عقربه های ساعتند...



پ.ن: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 21:9 توسط خودم| |


یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی
که به این سینه مجروح تو با پا نزنی
ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد
با چنین نیزه سر سخت به لبها نزنی
عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ
می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی
نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون
می زنی باز دوباره شود آیا نزنی
نیزه ات را که زدی باز نمی شد حالا
ساقه نیزه خونین شده را تا نزنی
من از این وادی خون زنده نباید بروم
شک نکن این که پرم را بزنی یا نزنی
دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن
فرصت خوب پریدن شده درجا نزنی

علیرضا لک





پ.ن:

التماس دعا...

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 21:27 توسط خودم| |

گاهی... فقط گاهی چه دلتنگ می شوم برای خدا

گاهی سکوت و فریادش را کم می آورم

نکند ترکم کرده باشد

روزها بود هوای ابری دلم خیال صاف شدن نداشت...


نکند خدا را گم کرده باشم

یا نکند خدا من را گم کرده باشد...


خدایا منم...

دستانم را از میان بلندای این دست ها بگیر...

که اگر نگیری تنهای تنها خواهم بود...



پ.ن:

خدا در دل س‍ــودا زندگانست‍ـــ  ... بجویی‍ـــد ،‌ بجویی‍ــــد

مجویید زمین‍ـــ  را و مپویی‍ـــد سم‍ـــا را...

حجاب رخ مقصود ،‌ من و م‍ـــا و شماییم‍ــــ

شمایی‍ــــد ،‌ مبینید من و م‍ـــا و شما را ...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 21:24 توسط خودم| |

نگران نباش

این روزها

حالم خوب است

رو به راه‍ـــم...

.

.

.

رو به راهی که رفته ای

رو به راهی که مانده ام!



پ.ن: مچاله کن،بشکن،بند بزن،خط بزن،خلاصه راحت باش …ارث پدرت نیست،دل تنهای من است...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 19:56 توسط خودم| |

باشد

من به تو نمی آیم

تو به خودت بیا!!



پ.ن: نزدیک است!

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:9 توسط خودم| |

حرف هایم را

در دلم نگه داشتم

تا کسی از دلواپسی هایم باخبر نشود

غافل از اینکه

چشم هایم خیلی بلند حرف می زنند!



پ.ن: ممنون!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:26 توسط خودم| |

من هم از اول این نبودم

شدم!


...


برای کشتن پروانه

او را له نکن

بال هایش را بچین

خاطرات پرواز

او را خواهد کشت...

.


نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 15:58 توسط خودم| |

نه...

دیگر به ذهنم هیچ نمی رسد

نه جمله ای

نه حتی کلمه ای

خالیم از هر احساس، حرف، رویا!

جز اینکه...

نمی توانم...

بدون...

.... خالیست!

...




نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 22:1 توسط خودم| |

سرت را بالا بیاور

سر به زیر که می شوی

نمــاز آیات کسوف چشـــمانت

بر من واجب می شود....



پ.ن : مرا عهدیست ...! گویی!

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:13 توسط خودم| |